
اصلن دیگی که واسه من نجوشه میخوام سر سگ توش بجوشه....
وبلاگه که فیلتره دارم واسه ک س ننه دکتر ان می نویسم.
بریم سیگارمونو بکشیم بابا...
از این دیگ بخاری بلند نمیشه.
بعضی چیزها درسته که راستن و مو لا درزشون نمیره...
اما تحمل شنیدنش واسه آدم سخته.
توو دستشویی در حال ریدن بودم،یاد مدیرای مدارس افتادم.
خار کسه ها عجب ابهت چسکی واسه خودشون داشتن.
خوشم میاد الان دیگه کسی مدیران عزیز رو پشمشم حساب نمیکنه.
همچنان منو ببخش
و همچنان دوستم داشته باش
و همچنان متولد شو
بهترینها رو برات می خوام و کونم می سوزه وقتی می بینم نمی تونم و نشد و ....
عاشقتم آبان ماهی سرزنده ی مهربون ِ من.
دلم شکست...
پی نوشت: میرم سیگار،فقط بدون ساکت موندنهای من،معنیش یه چیزه.رجوع شود به جمله ی بالا...
تجربه را دوست دارم.آدم که تجربه هایش را روی هم بگذارد خیلی چیزها دستگیرش می شود.
اما دوست ندارم تا خرخره تجربه داشته باشم.دوست دارم هنوز هم بعضی حس ها برایم تازه باشند.
باید مهربان باشم.
حال از کالسکه ی ادب بر زمین محاوره فرود آئیم....!!!
موندم ها.یه کارایی خودش می کنه.از اونور من فکر می کنم که،خوب،حالا که واسه اون مجازه و اشکالی نداره و من حق ندارم دلخور بشم و اگه دلخور بشم شبیه احمقها میشم و غیره...پس اگه منم یه کاره مشابه بکنم،اونم نباید دلخور بشه و غیره.
و این حق رو به خودم میدم که اون کار رو بکنم و خیلی ناز و مامان هم برگردم بگم که من دارم می کنم.اما در کمال شاخ در آوردنی و اینها...آنچنان توو دهنی می خورم که واویلاست!
شایدم اصن انجام اون کار واسم خوشایند نباشه که هیچ،اعصابمم بگاد...بازم بعضی وقتها واسه اینکه به طرفم بفهمونم که وقتی اون یه همچین کاری میکنه من چی میکشم...و حالا تو هم بکش...اون کارو می کنم.ولی بازم انگار خودم باید بکشم!
نمی دونم.بیا منو روشن کن!
البته بی انصاف نیستم ها...خیلی کارها هست که منم می کنمو غیره...
خیلی هم نه حالا...فوقش یکی دو تا! :|
بعدش هم لطفن با من دعوا نکن و بد اخلاق نشو و اینها.
نمی بینی کمرم درد می کنه و اعصابم خورده و نوار بهداشتی ندارم و خوابمم نمیاد و فردا هم باید نخوابم و اووووووووووووه غیره!
خودتم که پا شدی رفتی اونجا!مگه نگفتمت بیا اینجا؟ پا شدی رفتی اونجا که چی؟
حالا خوبه در ملاء عام فحشت بدم و گیساتو بکشم؟
من یک بشر فول آو انرژی می باشم
یک بشر که در دوران سراسر خوشبختی زندگیش می باشد
یک بشر که یک شازده ی نازنین دارد که آدم دوست دارم با آن تی شرت آبیش قورتش بدهد درسته.
من معماری بخوان شده ام.
من روز اول کلاس هایم را به رسم دیرین ِ یک کین گشاد نرفتم و دوست دارم که در این زمینه آدم نشوم.
من دوست دارم که سپهر مرا دوست داشته باشد.
و آرزو می کنم مادر شازده از من خوشش بیاید و می ترسم حتی.
من رژ لب قرمزی که خاطره به یادگار داده است را به لبهایم می زنم و حس می کنم که خدایا چقدر س ک سی شده ام.
من تا عروسی فیلیسیتی نازنین تر از جانم ١٠ کیلو چاق می شوم.
خداوندا،پروردگارا،اصلن می فهمین من چقدر خوشبختم؟
من در یک جایی هستم که به هیچ زنی حسودی نمی کنم.حتی اگر خودش را جر بدهد.همه دارند به من حسودی می کنند و حتی بعضی ها کونشان می سوزد.
(نون کونش سوخته است و بوی بدی دارد)
من آرزو دارم خدا بزند و یکهو همه ی چیزهایی که شازده ی عزیزتر از جانم،مونسم،همدمم،شریکم،نفسم،همه کسم می خواهد را به او بدهد.
دوست دارم یک شبه برود خانه و دیگر تا ابد تا هیچ وقت اعصابش را خورد نکنند و پدرش به او بگوید احسنت.
او قلب مهربانی دارد.خدا نامرد است اگر روزی به او همه ی چیز هایی که می خواهد ندهد.
خدایا می دانم که مرا دوست داری.من بیشتر حتی.نگیر از من این همه خوشبختی های دو لپی غیر قابل هضم ِ شیرین را.
من دوست دارم الان جیغ بکشم.دوست دارم همه خوشبخت باشن که دیگه کسی به کاره کسی کاری نداشته باشه(ها؟)همه خوب باشن.خوب ِ خوشبخت.خوشبخت باشین دیگه.